|
پنجره!
هشتم خرداد 1387
کنار پنجره کوچیکم نشستم... دارم باهاش حرف می زنم (خنده داره؟ خوب اونم گاهی وقتا باهام حرف می زنه (فقط گاهی وقتا)) حرف های من... عکس العمل سکوت آمیزِ پنجره کوچیکم...هر روز تکرار می شه! وقتی حرفای خوب می زنم براش، لبخند می زنه...لبخندشو می بینم. وقتی لبخند می زنه تا آخرین دندونش پیداست! لبخندشو دوس دارم! اما وقتی حرفای تلخ می زنم، اخماش می ره تو هم! جالب اینجاس که اخمشوهم دوس دارم! اصلا این پنجره کوچیک اینقدر جذابه که در هر حالت باشه من دوسش دارم! دیروز یه آهنگ گوش می دادم...به دلم نشست! "کنارِ هر قطره اشکم...هزار خاطره دفنه!" خاطره! کوله پشتی خاطره های من و پنجره کوچیکم خیلی سنگین شده! این سنگینی هم خوبه هم بد! خوبه چون نشون می ده ما دو تا چه قدر با هم خاطره داریم! و بد... به دلیل حس مالکیتی که من نسبت به این پنجره کوچیک پیدا کردم، حسی که روز به روز داره بیشتر و بیشتر می شه! فک می کنم مال خودمه...یعنی می دونم هزار تا صاحاب داره ها، اما دوس دارم فقط مال خودم باشه! می شه؟
*پنجره کوچیک من! *داداش هم داداش های قدیم! *آبی دوباره شد همون آبی... *اگه من ادبیاتو 100 نزدم اسممو عوض می کنم. *محسن یاحقی! *تا بعد
|
|
|