|
پنجره ی کوچیک من!
دوم خرداد 1387
یه جای خوب بودم خیلی خوش گذشت،وقتی تموم شد دلم گرفت، دوست داشتم هنوز هم اونجا بمونم...یک ماه یک سال یا شاید برای همیشه! توی جمع دوستان بودن صفایی داره که هیج جا نداره(البته برای من!) توی این مدت یه کتاب خوندم به اسم "راز". شاید فیلمشو دیدی یا اسمشو شنیدی! خیلی کتاب جالبی بود! بعد از خوندنش دیدم نسبت به زندگی کاملا عوض شد. فهمیدم که تا الان زندگی نمی کردم ( چی کار می کردم نمی دونم!!!) یه مدتی بود همه درا رو بسته بودم فقط یه پنجره کوچیک باز کرده بودم... از اون پنجره یه هوایی میومد و به اندازه زنده موندن اکسیژن بهم می رسوند! گاهی وقتا صدای هوای پشت درهای بسته آزارم می داد! اما دلمو به همون پنجره کوچیکه خوش کرده بودم! گذشت و گذشت تا شدت هوا پشت یکی از درا اون قد زیاد شد که درو شکست! هوای زیادی اومد تو...طوری که زد و اون پنجره رو بست! ریه هام پر از اکسیژن شده بودن! داشتم از اون همه اکسیژن خفه می شدم واسه همین باز هم رفتم و اون پنجره رو باز کردم تا شاید اکسیژن اضافی بره بیرون! الان یه خورده فضا قابل تحمل شده... باز هم صدای هوای پشت درهای بسته آزارم می ده! می ترسم باز هم دری بشکنه و هوای پشتش پنجره کوچیکمو ببنده! نمی دونم چرا اینقدر به این پنجره کوچیک علاقه دارم! یه چیز بگم واسه اطلاعات عمومیت خوبه... یکی از خصوصیات دخترای شهریوری اینه که هیچ وقت عهدی رو که بستن، نمی شکنن حتی اگه در بدترین شرایط قرار بگیرن ویا هیچ لذتی از مفاد اون عهد نبرن! شاید این بدترین خصوصیتشون باشه اما من خیلی این اخلاقشونو دوس دارم! تو چی؟
*امیدوارم داداشیم این فونتو توی سیستمش داشته باشه! *معلومه که میام...اما اومدنم هیچی رو ثابت نمی کنه همونطور که حرفات هیچی رو ثابت نمی کنه! *آبی شده قهوه ای!!! *اون جایی که بودم جای بدی نبود...مشغول مطالعه برای کنکور بودیم با دوستان! *ادبیات زیاد خوندم واسه همین توی مطلبم استعاره و تشبیه و تشخیص و کنایه زیاد هست! *خودم شهریوری ام! *تا بعد
|
|
|