تبليغاتX
زندگی زیباست - شرح حال

شرح حال

دوم اسفند 1386

 

خیلی پکر بود...دیگر انگیزه و شور و اشتیاق سابق را نداشت. به نظرش می آمد که قوای جسمانی و انرژی اش  تحلیل رفته است. احساس خوبی نمی کرد.بین زمین و آسمان معلق بود٬ سر در گم. نه زمینی بود نه آسمانی! چرا همه چیز مثل قبل خوب پیش نمی رفت؟! چرا یکدفعه همه چیز اینقدر پیچیده شد و بعد یکباره رنگ باخت؟! یعنی آن وقت ها آن قدر خوش بود که از همه چیز غافل شده بود و حالا داشت تاوانش را می داد؟! نه هرگز...ا. آن روزها خیلی تلخ شده بود٬ زود از کوره در می رفت٬ حوصله و طاقت گذشته را نداشت. رفتار های اطرافیانش که در این شرایط از آن ها توقع صبوری و سکوت داشت و آنها بر عکس٬ مدام او را سرزنش می کردند و با طعنه و کنایه خلق تنگش را متذکر می شدند٬ برایش سخت شده بود٬ او روز به روز خسته تر می شد.هیچ چیز او را خوشحال نمی کرد حتی زمزمه ای از قطعه ای شعر...

 

+ ساعت 12 به قلم زری |