تبليغاتX
زندگی زیباست - یک شب با تو...

یک شب با تو...

بیست و دوم بهمن 1386

 

شب از نیمه گذشته...سوز سرمای مطبوعی تو فضا پیچیده! صدای تیک تاک ساعت رشته افکارمو پاره کرد! انگار تازه شروع به حرکت کرد، چرا متوجهش نبودم؟...کتاب رو بستم، شاید یه لیوان چای بتونه هم تا صبح نگهم داره هم گرمم کنه! باید تمومش کنم تا قبل از اذان صبح!

دوست دارمش...

مثل دانه ای که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

دوست دارمش...

وقتی از خدا خواستم چیزی رو که می خوام بم بده، تصمیم گرفتم یه نذر کنم! خیلی فکر کردم...قشنگترینش این بود...بی ربط هم نبود...مطمئن بودم اگه خدا اون چیزو بم داد، حتما نذرمو ادا می کنم، نه مثل بقیه نذرا که فراموش می شن!

کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی

مرا مستی و سکر زندگانی است

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است!

فکر نمی کردم خدا اینقدر دوسم داشته باشه!!! این سخت ترین و دست نیافتنی ترین چیزی بود که ازش خواستم، خیلی سریع بهم داد! (البته می دونم هیچ چیزی واسه خدا سخت نیست، می دونم خدا همه بنده هاشو دوست داره...اما آخه من...!)

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

می ترسم همونطور که سریع اومد...سریع هم بره...می ترسم یه رویا باشه، یه خواب! شاید واسه همینه که زیاد نمی خوابم.می ترسم بیدار شم وببینم هیچ خبری ازش نیست! رفته و منو تنها گذاشته!

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

آسمون ابریه! ستاره ای نیست که جوابمو بده! "دیار عاشقان جاودان" واقعا کجاست؟ می شه اینجا باشه؟ می شه این دنیا بازم دو تا عاشق واقعی رو ببینه؟ یا نه...بازم یه عشق نافرجام!

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

عشقی که به وسعت صحرا...به سختی کوه ها و به پاکی دریا باشه! چه عشق قشنگی...کاش همه مردم دنیا می تونستن  داشته باشن! اون وقت زندگی همه زیبا می شد! چه با شقایق چه بی شقایق!

سایه توام به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو

کاش می شد سایه ات باشم، هر جا می رفتی کنارت باشم! اون وقت اینقدر دلم برات تنگ نمی شد...اینقدر دلم هواتو نمی کرد! اما خوبه...دلتنگی هم شیرینه! مثل بقیه سختی های عشق!

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه سنگین ز باد و برگ

خامش، بر آستانه محراب عشق بود!

...(بدون شرح!)

همه هستی من آیه تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رُستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه ...

وقت زیادی ندارم، باید تمومش کنم...هر خطشو که می خونم اینقدر مات و مبهوتش می شم که حتی صدای رادیو هم نمی شنوم! کاش بود حیف شد رفت...اونم تو اوج جوونی...خدا بیامرزدش

چه مهربان بودی ای یار...ای یگاه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

چه مهربان بودی وقتی که

پلک های آینه ها را می بستی...

تموم شد...صدای اذان میاد...خدارو شکر که تونستم نذرمو ادا کنم! به نظر خودم نذری که کردم هم مثل زندگیم مثل عشقم زیبا بود!

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم!

اما اینبار چراغ های رابطه روشن اند! و مثل ستاره ای در آسمان آبی...سوسو می زنند!

 

+ ساعت 16 به قلم زری |