تبليغاتX
زندگی زیباست

زندگی زیباست

 

بزرگی می گه: هیچ کس لیاقت دیدن اشک های تو رو نداره و اونی که داره هیچ وقت اشکتو در نمیاره!!!

تا حالا مصداق این جمله رو توی آدمای دوروبرم ندیدم...

آدما چه با لیاقت چه بی لیاقت فقط بلدن اشک در بیارن!

مهم نیست...

اصلا مهم نیست!!!

 

vvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvv 

 

یه کتاب خوندم...موفقیت در عشق...نوشته آنتونی رابینز

شما هم یه قسمتاییشو بخونید،ضرر نمی کنید:

*عشق واژه ای ناشناخته است!!! که در اعماق وجود هر انسان است، عشق شاید در توانایی هاست، رویا نیست!!! عشق، شور شگفت انگیز دوست داشتن است.

*الزاما همه اصل هایی که بدان معتقدید درست نمی باشد. بعضی از اصول گرائیها اشتباه است. شخصی مغرور که همه چیز را برای خود می خواهد بین خود و عشق فاصله زیادی ایجاد کرده است.

*آنان که طعم عشق واقعی را چشیده اند موفق ترین افراد در اجتماع خود بوده و هستند. این افراد همه راه هایی که به عشق منجر می شود، پیموده اند.

*تا در ضمیر درونی و افکار خود تغییر اساسی ایجاد نکنید به دروازه ی عشق وارد نخواهید شد.

*وقتی با حرف های کنایه آمیز و نیشدار، طرفتان را تحقیر می کنید و با سخن های نسنجیده ارزش های او را زیر سوال می برید، پایه های عشق خود را ویران کرده اید!

*برای موفقیت باید عاشق باشید، عاشق هیچ گاه از عشق نمی هراسد، شاید عشق در خانه مار باشد، عاشق باید بدون هراس دست در خانه مار کند تا عشق را بدست آورد.

*وقتی راه عشق را انتخاب کردی هرگز نترس، از درد و سختی راه خسته نشو باید بپذیری درد بخشی از عشق است.

*هنگامی که عشق خود را ابراز می کنید طعم آن را دوباره می چشید، عشق را همچون هدیه ای به دیگران تقدیم کنید و به خود اجازه دهید هدیه ی دیگران را بپذیرید.

*عشق واقعی به سخنرانی کردن نیست، بلکه به کمتر صحبت کردن است و با نگاه با عشق خود سخن گفتن!

*عشق درمانگر همه مشکلات روزگار است و بهترین راه حل برای مردان و زنان است که خود را در پیچ و خم مشکلات زندگی گم کرده اند.

*آیا عشق، خجالت دارد؟ آنان که موفق ترند شجاع ترند، آنان که شجاع ترند عاشق ترند.

*راه زندگی و عشق برای شما مردان و زنان باز است در صورتی که ناامیدی و ترس به خلوت عشقتان وارد نشود.

*عشق واقعی همیشه راه خود را پیدا می کند و هیچ گاه به راه خطا نمی رود.

*عشق حقیقی آن است که لحظه به لحظه به یاد معشوق خود باشید و پروانه وار دور عشق خود بگردید.

خیلی جملات زیبای دیگه ای هم توی این کتاب بود...اما زیاد و خسته کننده می شد.فکر می کنم تا همین جا هم قضیه رو گرفته باشین!

 

vvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvv

 

*من کاملا شادم و هیچ مشکلی ندارم!

*تا بعد...

 

+ نوشته شده در یکم مرداد 1387 1 توسط زری |


 

خدا خر را آفرید و به او گفت:

تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفرید و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.

سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

خدا میمون را آفرید و به او گفت:

تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

میمون به خداوند پاسخ داد:

بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:

تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت:

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!

 

*آپ کردن همچین مطلبی یه خورده واسم سخت بود!

*شاید واسه خالی نبودن عریضه(؟) آپ کردم!

*از نظر احساسی در حالت پوچی به سر می برم...شاید واسه همینه که آپم نمیاد!

*قصد توهین به انسان ها رو نداشتم...این نوشته طنز بود!

*نخندید هم اشکالی نداره...خودمم نخندیدم وقتی خوندمش!

*خیانت رنگش قهوه ایه! از نظر من البته...

*همیشه از قهوه ای بدم میومده...نمی دونم چی شده الان؟!

*تا بعد

 

+ نوشته شده در سی ام تیر 1387 1 توسط زری |


 

هیچ چیز در دنیا ارزش ناراحت شدن را ندارد، اگر باور نداری این مطلب را بخوان.

چرا ناراحتی؟ ممکن است هر روز فقط با دو حالت رو به رو شوی وقتی حالت خوب است یا وقتی که مریض هستی.

اگر حالت خوب باشد که موردی برای ناراحتی وجود ندارد، اما وقتی مریض هستی، باز هم با دو حالت روبه رو می شوی حالت اول وقتی است که در حال خوب شدن هستی و حالت دوم وقتی است که داری از دنیا می روی!

اگر حالت رو به بهبودی است که موردی برای ناراحتی وجود ندارد، اما اگردر حال مردن هستی، باز هم با دو حالت روبه رو می شوی یا به بهشت می روی یا به جهنم.

اگر به بهشت بروی که موردی برای ناراحتی  وجود ندارد اما اگر به جهنم بروی، آنجا دوستان زیادی در انتظارت هستند که حتی وقت نمی کنی برای آنها دست تکان بدهی! بنابراین اصلا وقت زیادی نخواهی داشت که بخواهی ناراحت باشی.

پس همیشه شاد باش و بخند.

هرگز برای غروب کردن خورشید گریه نکن زیرا آن وقت، اشک هایت به تو مجال نمی دهد تا زیبایی های ستاره را ببینی.

 

mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm

 

اولین بار که این مطلب و خوندم یاد اون بلوتوثه افتادم...نصیحت یک پدر شب امتحان آخر سال به پسرش!

خندیدم...اما بار دوم که خوندمش و درکش کردم واقعا از ته دل خندیدم و شاد شدم! امیدوارم اونایی که به علت غروب خورشید غمگینن و دارن گریه می کنن، حداقل سوسوی ستاره ها رو ببینن و حس کنن! حتی اگه اون ستاره براشون زیبایی نداشته باشه...فقط خواهش می کنم ازشون اینو بفهمن که خودشون و وجودشون برای اون ستاره خیلی بیشتر از این حرفا می ارزه...خواهش می کنم بفهمن!

 

*من نه ستاره ام نه خورشیدی داشتم که غروب کرده باشه!

*خوب یه رگ من آبادانیه، پس گاهی اوقات لاف می زنم!

*ادامه مطلبو دوس داشتید بخونید...درباره دو سالگیه وبلاگمه!

*از همین جا اعلام می کنم افسردگی شدیدی که دچار شده بودم...از بین رفت و من الان شاد شادم!

*چند وقتیه عصبی شدم...تیک عصبی هم گرفتم تازه!

*تا بعد

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387 12 توسط زری |


 

هر سال، روز اول فروردین در کنار عیدی یه سررسید شیک بانک ملی از بابام می گیرم! روزای مهم و خاص رو علامت می زنم، برنامه هایی که دارم می نویسم، گاهی وقتا شعر یا مطلب قشنگی که به دلم می شینه و رو یادداشت می کنم، بعضی روزا هم که دلم گرفته می شینم و دو سه ساعت حرفای دلمو تو این سررسید بیچاره خالی می کنم...دقیقا 7 تا سررسید اینجوری دارم! تا پارسال همشون روزای آخر اسفند با حرفای قشنگ و برنامه های سال بعد پر می شدن...اما امسال...سررسیدم دیروز تمام شد! وقتی دیدم بالای صفحه نوشته 30 اسفند چشمام از جا دراومد! برگشتم و به صفحه های قبل نگاه کردم...همشون پر شده بودن، پر از حرفای دل من! یعنی دل من 366 صفحه حرف توش بوده...اونم توی مدت 107 روز؟!

وقتی نشستم و خوندمشون هم دلم به حال خودم سوخت هم به حال خودم غبطه خوردم!

یه روزاییش واقعا سخت و طاقت فرسا بود اما یه روزاییش هم شیرین و فراموش نشدنی بود!

یه خورده فکر کردم که چی کار کنم...و تصمیم گرفتم برم و یه سررسید جدید بخرم چون هر آن ممکنه دلم منفجر بشه!!!

 

توی این دنیای درب و داغون، به جای اینکه هر روز بهتر از دیروز بشیم هر روز بدتر از دیروزمی شیم! به جای پیشرفت، پسرفت می کنیم! به جای محبت و دوست داشتن، تخم نفرت توی قلبامون می کاریم! به جای بخشش، کینه به دل می گیریم! به جای اینکه دست هم و بگیریم، همون دستایی که توی دستامون بوده هم رها می کنیم! به جای اینکه تلاش کنیم دلی به دست بیاریم، زرت و زورت دل می شکنیم!

همه اینا علامت و نشانه ظهوره!

اما من نمی دونم خوبه یا بد؟!

 

 

*امسال، سال کبیسه است...لطفا نیاین کامنت بذارین اسفند 29 روزه...از من نمی تونین سوتی بگیرین!

*امسال...حرف واسه گفتن زیاد داشتم...همین!

*خوب قایق و دریا رو نخواستیم...اما بی پنجره نمی شه!

*یه نفر گفت حافظ یکی از غزلاشو از زبون تو گفته..."منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن!"  راست گفت!

*وقتی نگاه می کنم می بینم هنوز زندگی زیباست...من گاهی اوقات زشتش می کنم!

*من مقصرم...ببخشید!

*تا بعد

 

+ نوشته شده در پانزدهم تیر 1387 10 توسط زری |


 

 

وای...آپ بعد از کنکور چه حالی می ده! مخصوصا اگه امتحانتو خراب نکرده باشی! البته جو دانشکده دامپزشکی گرفته بودم با بعضی سوالات یه خورده بد رفتار کردم...به هر حال خدا را شاکریم که تنهایمان نگذاشت مثل همیشه!

 

وقتی یه اتفاق جدید توی زندگیت میافته، وقتی یه آدم جدید وارد زندگیت می شه، وقتی یه احساس جدید وارد قلبت می شه، وقتی یه فکر جدید توی ذهنت وول می خوره، وقتی یه آهنگ جدید گوش می دی، وقتی یه فیلم جدید می بینی، وقتی یه جای جدید می ری...و کلی چیز جدید دیگه! همه اینا باعث می شه تو یه آدم دیگه بشی، باعث می شه به اطرافت یه جور دیگه نگا کنی! اون اتفاقات جدید قشنگن و نگاه تو هم قشنگ می کنن! نمی دونم دلیل گفتن این حرفا چیه اما می خوام یه جوری به یه نفر بگم توی گذشته سیر کردن اشتباهه...باید این همه چیزای جدیدو خواست و دید...باید به خاطر این همه نعمت خدا رو شکر کرد...باید قدر داشته ها رو دونست و به خاطر نداشته ها افسوس نخورد! اون یه نفر خیلی از من بزرگتره...من نمی خوام نصیحتش کنم فقط می خوام یادش بندازم که وقتی منم درمونده بودم اون این حرفا رو بهم می زد...حالا چی شده که خودش این قدر شکسته و خسته شده؟! امیدوارم بفهمه چه قدر برام اهمیت داره!

 

چند روز پیش یه سخنرانی گوش می دادم، حرفاش جالب و به نظر من خنده دار بود! گفتم شماها هم یه خورده بخندین: مقایسه آقایون و خانم هاست!

 

آقایون بیشتر در آینده سیر می کنن در حالی که خانم ها در گذشته سیر می کنن!

آقایون در جوانی خودخواه و در پیری مهربونن در حالی که خانم ها در جوانی مهربون و در پیری خودخواه می شن!

آقایون به صورت جاری و دینامیک به مسایل مالی نگاه می کنن اما خانم ها به صورت راکد و ایستا!

آقایون فرزندشونو مستقل بار میارن اما خانم ها بچه ها رو تحت مراقبت قرار می دن!

آقایون به باید و نباید ها توجه می کنن اما خانم ها به بود ونبودها!

آقایون در تقلب توانایی دارن، خانم ها در تقلید!

آقایون موقعی که عاشق می شن انرژی و تمرکزشون 9/1 برابر زیاد می شه در حالی که خانم ها وقتی عاشق می شن  تمرکز و انرژیشون یک سوم افت می کنه!

آقایون در زمان شکست عاطفی آروم و ساکت می شن در حالی که خانم ها افسرده می شن!

الویت های آقایون در جوانی عشق، پول، سلامتی و در پیری سلامتی، پول، عشق...و الویت های خانم ها هم در جوانی هم در پیری عشق، سلامتی، پول!

آقایون به احتیاجات خود توجه می کنن و خانم ها به احساسات خود!

آقایون خواهان برتری هستن و خانم ها خواهان برابری!

عشق قسمتی از زندگی آقایون رو تشکیل می ده در حالی که عشق تمام زندگی خانم ها رو تشکیل می ده!

 

دیگه قضاوت به عهده خودتون...وقتی می گم آقایون دست موجودات فضایی رو هم از پشت بستن بگین نه! البته قصد توهین ندارم...حقیقتش خانم ها هم گاهی اوقات فضایی می شن!

 

*تازگیا به یه موضوع مهم پی بردم...اما دیگه مهم نیست به من چه؟!

*هاها...دیدی آبی قهرمان شد!

*فاطی جونم تولدت مبارک!

*می خواستم یه چیز دیگه هم بگم...دیدم اینجا جاش نیست...بذار همه فکر کنن آره! اما در واقعیت نه!

*نه قایق می خوام...نه پنجره...نه دریا...می خوام خودم تنها باشم!

*تا بعد

 

 

+ نوشته شده در هفتم تیر 1387 15 توسط زری |


 

سلام دوستان عزیز...تا ۸ تیر آپ نمیکنم...دلم براتون تنگ می شه!

 

 

این روزها کمی تلخ و غم انگیز شده ام

 

نمی دانم به خاطر اضطراب کنکور است یا به خاطر بازگشتِ... یا به خاطر آن پنجره کوچک!

به هر دلیلی باشد...فرق چه می کند!

 

مهم، تلخی ِ خُلق ِ من است که او را آزار می دهد

مهم، چهره غم انگیز من است که فراموش کرده لبخند را چگونه می زنند!!

مهم، تنها گذاشتن پنجره کوچک است.

مهم...

 

چه حس خوبی دارد وقتی می فهمی زندگی ات بر روی زندگی دیگران تاثیر می گذارد...حس غرور یا شاید حس خوشبختی!

اما چه حس بدی دارد وقتی نمی فهمد چقدر برایت ارزش دارد!

 

 

*دلیل تلخی ام را فهمیدم...می گویند شِکر گران شده!

*آبی قهرمان می شود و من از غم انگیزی شاید در بیایم!

*آدم فروش در اطرافم به فراوانی دیده می شود!

*"هملت" عاشق بود یا دیوانه؟

*آه...پنجره کوچکم را دیر گاهی است که ندیده ام!

*قرار بود در یک قرعه کشی پرایدی به ما بدهند.دادند...نگرفتیم! آخر پراید هم شد اتومبیل؟!

*دوست دارم الان در قایقی خوابیده باشم...قایق در وسط دریایی آرام و بی حرکت ایستاده باشد.اما تنها نه...پنجره کوچکم را با خودم می برم!

*تا بعد

 

+ نوشته شده در سیزدهم خرداد 1387 23 توسط زری |


 

 

کنار پنجره کوچیکم نشستم...

 

دارم باهاش حرف می زنم (خنده داره؟ خوب اونم گاهی وقتا باهام حرف می زنه (فقط گاهی وقتا))

 

حرف های من... عکس العمل سکوت آمیزِ پنجره کوچیکم...هر روز تکرار می شه!

 

وقتی حرفای خوب می زنم براش، لبخند می زنه...لبخندشو می بینم. وقتی لبخند می زنه تا آخرین دندونش پیداست! لبخندشو دوس دارم!

 

اما وقتی حرفای تلخ می زنم، اخماش می ره تو هم! جالب اینجاس که اخمشوهم دوس دارم!

 

اصلا این پنجره کوچیک اینقدر جذابه که در هر حالت باشه من دوسش دارم!

 

دیروز یه آهنگ گوش می دادم...به دلم نشست!

"کنارِ هر قطره اشکم...هزار خاطره دفنه!"

 

خاطره! کوله پشتی خاطره های من و پنجره کوچیکم خیلی سنگین شده! این سنگینی هم خوبه هم بد! خوبه چون نشون می ده ما دو تا چه قدر با هم خاطره داریم! و بد... به دلیل حس مالکیتی که من نسبت به این پنجره کوچیک پیدا کردم، حسی که روز به روز داره بیشتر و بیشتر می شه! فک می کنم مال خودمه...یعنی می دونم هزار تا صاحاب داره ها، اما دوس دارم فقط مال خودم باشه! می شه؟

 

 

*پنجره کوچیک من!

*داداش هم داداش های قدیم!

*آبی دوباره شد همون آبی...

*اگه من ادبیاتو 100 نزدم اسممو عوض می کنم.

*محسن یاحقی!

*تا بعد

+ نوشته شده در هشتم خرداد 1387 22 توسط زری |


 

 

یه جای خوب بودم

خیلی خوش گذشت،وقتی تموم شد دلم گرفت، دوست داشتم هنوز هم اونجا بمونم...یک ماه یک سال یا شاید برای همیشه! توی جمع دوستان بودن صفایی داره که هیج جا نداره(البته برای من!)

 

توی این مدت یه کتاب خوندم به اسم "راز". شاید فیلمشو دیدی یا اسمشو شنیدی! خیلی کتاب جالبی بود! بعد از خوندنش دیدم نسبت به زندگی کاملا عوض شد. فهمیدم که تا الان زندگی نمی کردم ( چی کار می کردم نمی دونم!!!)

 

یه مدتی بود همه درا رو بسته بودم فقط یه پنجره کوچیک باز کرده بودم... از اون پنجره یه هوایی میومد و به اندازه زنده موندن اکسیژن بهم می رسوند! گاهی وقتا صدای هوای پشت درهای بسته آزارم می داد! اما دلمو به همون پنجره کوچیکه خوش کرده بودم! گذشت و گذشت تا شدت هوا پشت یکی از درا اون قد زیاد شد که درو شکست! هوای زیادی اومد تو...طوری که زد و اون پنجره رو بست! ریه هام پر از اکسیژن شده بودن! داشتم از اون همه اکسیژن خفه می شدم واسه همین باز هم رفتم و اون پنجره رو باز کردم تا شاید اکسیژن اضافی بره بیرون! الان یه خورده فضا قابل تحمل شده...

باز هم صدای هوای پشت درهای بسته آزارم می ده! می ترسم باز هم دری بشکنه و هوای پشتش پنجره کوچیکمو ببنده! نمی دونم چرا اینقدر به این پنجره کوچیک علاقه دارم!

 

یه چیز بگم واسه اطلاعات عمومیت خوبه... یکی از خصوصیات دخترای شهریوری اینه که هیچ وقت عهدی رو که بستن، نمی شکنن حتی اگه در بدترین شرایط قرار بگیرن ویا هیچ لذتی از مفاد اون عهد نبرن! شاید این بدترین خصوصیتشون باشه اما من خیلی این اخلاقشونو دوس دارم! تو چی؟

 

 

*امیدوارم داداشیم این فونتو توی سیستمش داشته باشه!

*معلومه که میام...اما اومدنم هیچی رو ثابت نمی کنه همونطور که حرفات هیچی رو ثابت نمی کنه!

*آبی شده قهوه ای!!!

*اون جایی که بودم جای بدی نبود...مشغول مطالعه برای کنکور بودیم با دوستان!

*ادبیات زیاد خوندم واسه همین توی مطلبم استعاره و تشبیه و تشخیص و کنایه زیاد هست!

*خودم شهریوری ام!

*تا بعد

 

 

 

+ نوشته شده در دوم خرداد 1387 22 توسط زری |


 

   هست طومار دل من به درازای ابد  

                                    بر نوشته ز سرش تا سوی پایان: تو مرو

 

 

همه روزهای دیروز را مثل مهره های تسبیح در نخ زمان رشته کن.

به یاد بیاور لحظه هایی را که نمی دانستی و می ترسیدی و لحظه هایی که دانستی و باز ترسیدی!

 

به یاد بیاور، زمانی را که در تنگنا و تنگدستی از فردا و فرداها واهمه داشتی و زمانی را که غرق در نعمت و شادکامی و ثروت بودی و باز واهمه داشتی!

 

به یاد بیاور! زمانی را که در حسرت و تنهایی می سوختی و به دنبال کسی بودی تا با او همراه و همراز شوی که دلواپسی هایت را از جان و دلت بتکاند و زمانی که کسی را یافتی، همراهت شد و تو باز دیدی که تنهاتر و تنهاتر شدی!

 

به یاد بیاور، روزهایی را که در رنج و فراق اشک ریختی و تصور کردی که باختی! و روزهایی که آرزوهایت را یک به یک، طلب کردی و از روی شعله های اجابت شان پریدی و یافتی. اما باز احساس ناکامی و نارضایتی داشتی.

 

در همه این لحظه ها و روزها کسی با تو بود که تو او را نمی دیدی، کسی که با نشانه هایش تو را هدایت می کرد. اگر بعد از رسیدن به مطلوبی، بی قرار و اندوهگین می شدی، اگر بعد از عبور از بعضی از رویاهات، باز چیز دیگری می خواستی، از این شاخه به آن شاخه می پریدی، او تو را به سوی بی سوی خود دعوت می کرد. تو را به سمت جاودانگی و آزادی هدایت می کرد و تو نمی دیدی!

 

او در مسیر هدایت تو، فراز و نشیب های بسیاری آفرید تا تو رشد کنی و به تعالی برسی. اما تو گاهی با دستاوردهای کوچک مادی، آن چنان سرگرم می شدی که او را فراموش می کردی و یا آن چنان درگیر حل معضلات زندگی می شدی که از شدت فشار و خستگی، یادی از او نمی کردی!

 

پروردگار همیشه از قبل از میلاد تو و بعد از میلاد تو و تا همیشه، همراه تو بوده و هست و خواهد بود!

 

تو او را صدا زدی در حالی که او همواره تو را صدا می زند!

 

هرگاه خدا را بخوانی، آماده دریافت نشانه هایش باش. او به هر شکلی و در هر موجودی و در هر کلامی بر تو تجلی می کند. بر تو می تابد و تابش او نوری فراراه تو خواهد بود که با آن می توانی راه پیش رویت را ببینی و پیش بروی.

 

او را دوباره بخوان...

 

 

+ نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1387 19 توسط زری |


 

وقتی می فهمی یه اشتباه بزرگ مرتکب شدی چه قدر احساس سنگینی می کنی... دلت می خواد هوار بکشی و به همه بگی که اشتباه کردی، به همه بگی انتخابت نادرست بوده و شاید از سر بچگی و سادگی، گول خوردی. به همه بگی خودت هم از اول می دونستی اشتباهه...اما ادامه دادی! دلت می خواد اعتراف کنی شاید یه خورده سبک بشی!

من از اون آدمایی نیستم که بخوام جزئیات اشتباهمو بگم اما خیلی محکم و شجاعانه اعتراف می کنم: من اشتباه کردم! و حاضر نیستم هیچ تاوانی واسه اشتباهم پس بدم! راهمو ادامه می دم ولی بدون اشتباه!!!

 

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387 19 توسط زری |


 

درس؟ کتاب؟ تست؟! نه بابا...کی حال داره! یه ماه آخرو باید استراحت کنیم... بریم سینما، گردش، تفریح، خونه خاله و دایی سر بزنیم... سه چار روزی از این شهر و حال و هواش دور بشیم! خیلی خسته شدیم دقیقا هفت هشت ماهه داریم بکوب درس می خونیم...رتبه یک مال ما نباشه دو که دیگه هست! مگه چی کار می خوایم بکنیم آپولو که نمی خوایم هوا کنیم... فوق فوقش یه دکترای بی ارزش همین جندی شاپور خودمون قبول می شیم، این که کاری نداره... اونم واسه ما که یه زمانی خیر سرمون تیزهوش بودیم! البته این حرفای اوایل خرداد ماه پارساله!!!

امسال دیگه از این حرفا نمی زنیم...مثل بچه آدم صبح ساعت شیش بیداریم و تا پاسی از شب هم مشغول تست زنی و محک زدن مخ تعطیلمان هستیم تا شاید یه پرستاری با ارزش همین آزاد اهواز که نه...آبادان یا دزفول در بیایم! سینما کجاست؟ گردش؟ تو بگو توی حیاط... عمرا تو اگه دیدی پامونو از اتاق بیرون گذاشتیم بیا قلمش کن! دیونه که نیستیم یک سال دیگه رو از دست بدیم!

ها؟....آها، اینجا چی کار می کنیم! هیچی بابا اومدیم یه سری بزنیم گفتیم یه دردلی کرده باشیم...تا بعد

 

+ نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1387 21 توسط زری |


 

آدما مثل کوه ها می مونن، بعضیا آتشفشانی و فعالن... بعضیا آتشفشانی و خاموشن، یه گروه پر از جنگل و درختای انبوهن... یه گروه دیگه هم توشون پر از غارهای ترسناک و تاریکه، بعضیاشون قشنگن... بعضیا هم خشک و بی آب و علف...اما همشون یه ویژگی مشترک دارن... همه ی کوه ها محکم و استوارن! اگه بخوای یه کوه رو بشکنی یا توش تونل بزنی باید یه دینامیت قوی کار بذاری توی دلشو...بــــــوم....منفجرش کنی!

آدما هم مثل کوه ها می مونن! همشون قوی و محکمن! اما وای به روزی که یه دینامیت توی دلشون کار بذارن و منفجرشون کنن! اون وقته که می شکنن، خرد می شن و می ریزن!

یه راه حلی هست... برای اینکه نشکنیم و از هم نپاشیم... فیتیله ی اون دینامیته که توی دلمون کار گذاشتن و قبل از اینکه تموم بشه... فوت کنیم، اینجوری اون دینامیت هیچ وقت منفجر نمی شه!

راستی کی می تونه توی دلای ما دینامیت کار بذاره؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1387 17 توسط زری |


 

شاید اگه تا آخر عمر از عشق و دوست داشتن بگم باز هم کم باشه! اون قدر دراین باره شعر و قطعه و نثر و نظم بلدم و خوندم که مطمئنم کم نمیارم...اما تا اینجا دیگه کافیه! دیگه بسه هر چی گفتم دوستت دارم و تو رو می خوام و به قول یکی از دوستان این چرندیات! نه...فکر نکنین که دیگه دوستش ندارم یا اینکه دیگه نمی خوامش و ازش خسته شدم...اصلا این طور نیست! اما می خوام از این به بعد احساسم و پنهان کنم! دیگه جار نزنم...داد نکشم...با صدای بلند نگم! زیر لب گفتن دوستت دارم خیلی قشنگ تر و دل پسند تر از فریاد زدنشه! برای اثبات عشق راه های زیادی هست...اونا رو هم امتحان کرد ضرری نداره!

نمی خوام در اینجا رو تخته کنم...این وبلاگ و خیلی دوست دارم، بهترین و بدترین روزها و خاطره هام توی خط به خط شعرها و مطالبش پنهان شدن! به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستشون بدم. فقط می خوام از این حال و هوا در بیام...شاید سیاسی بنویسم شاید فلسفی شاید اجتماعی شاید طنز....اون دیگه بستگی به ذهنم و مطالب درونش داره! یک ماهی هم به خودم استراحت میدم..انشالله بعد از عید برمی گردم!

نوشته زیر منو می بره به روزهای تلخ و سخت 3 سال پیش! روزهایی که هر چند سخت بودند اما اگه نبودن زندگی الان اینقدر زیبا نبود...این نوشته رو یادگاری از دبیر عزیزم نگه داشتم(براش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم!)

آرزوی 87: سهم آدم ها از آسمان به یک اندازه است، آنقدر یکسان که هر کسی آن را متعلق به خود می داند. هر کسی به زبان خود با آسمان حرف می زند. هر کسی می تواند آن را داشته باشد، وقتی می بارد یا می خندد.

همه آزادند هر قدر که در دلشان جا می گیرد از آسمان بردارند و قلب بعضی ها آنقدر وسعت دارد که می روند و آسمانی می شوند. اما کاش سهم آدمها از زمین هم رعایت می شد و آدمها سهم یکدیگر را نادیده نمی گرفتند و باور می کردند او آنقدر مهربان است که همه ی زندگی را به مساوات بین بنده هایش تقسیم کرده است. کاش در عشق او سهیم بشویم، آسمانی بشویم و زمین را برای زمینیان بگذاریم.

برای همه دوستان آرزوی خوشبختی...موفقیت...سلامتی...و در آخر زندگی زیبا همراه با عشق می کنم! سال خوبی داشته باشید...پیشاپیش عید همه مبارک!

 

+ نوشته شده در یازدهم اسفند 1386 21 توسط زری |


 

در دور دست غوغایی است و در چشمان تو چه می گذرد؟

اندوه را فراموش کن

عشق در این حوالی آهسته نشسته است

باور کن قلب را که آکنده از عشق و پاکی است

و بشکن! اندوه سیاهی را بشکن و در شب طلوع کن٬ بی پایان!

نگاه کن چشمان من غبار می زدایند تا وارث نگاهت بمانند

تازه باش٬ تازه!

و طراوت را و تازگی را از عشق دریغ نکن

و من هم به پاس سخاوت تو و به ظرافت نام عشق

تمام احساسم را به تو هدیه می کنم!

 

+ نوشته شده در پنجم اسفند 1386 23 توسط زری |


 

من هر روز در تلاشم تا

خاطرم بماند

و تو هر شب دعا می کنی

که فراموش کنی!

خاطراتمان٬ چه بلاتکلیف اند!!!

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوم اسفند 1386 12 توسط زری |


 

رنجوری تو را

باور نمی کنم

ای پیشْ مرگ تو همه رخشنده اختران٬

تو مرگِ آفتاب درخشان و پاک را٬‌

باور مکن٬

           -که ابر ملالی اگر تراست٬

چونان غروب ِ سردِ غم انگیز بگذرد.

دردی اگر به جان تو بنشست٬

این نیز بگذرد.

تهمت به تو؟!

تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب؟

لعنت به آن کنم که دو رو بود.

نفرین به او کنم که عدو بود.

 

+ نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1386 17 توسط زری |


 

باز، از یک نگاه گرم تو یافت،

همه ذرات جان من، هیجان!

همه تن بودم ای خدا، همه تن،

همه جان گشتم ای خدا، همه جان!

چشم تو- ای سیاه افسونکار-

بسته با صد فریب راهم را

جز نگاهت پناهگاهم نیست!

کز تو پنهان کنم نگاهم را

چشم تو چشمه ی شراب من است

هر نفس، مست ازین شرابم کن

تشنه ام، تشنه ام. شراب، شراب!

می بده، می بده، خرابم کن.

بی تو در این غروب خلوت و کور

من و یاد تو عالمی داریم

چشمت آیینه دار اشک من است

شب چراغی و شبنمی داریم

بال در بال هم پرستوها،

پر کشیده به آسمان بلند

همه چون عشق ما، به هم لبخند

همه چون جان ما، بهم پیوند

پیش چشمت خطاست شعر ِ قشنگ

چشمت از شعر من قشنگ تر است!

من چه گویم که در پسند آید؟

دلم از این غروب تنگ تر است!

 

+ نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1386 18 توسط زری |


 

شب از نیمه گذشته...سوز سرمای مطبوعی تو فضا پیچیده! صدای تیک تاک ساعت رشته افکارمو پاره کرد! انگار تازه شروع به حرکت کرد، چرا متوجهش نبودم؟...کتاب رو بستم، شاید یه لیوان چای بتونه هم تا صبح نگهم داره هم گرمم کنه! باید تمومش کنم تا قبل از اذان صبح!

دوست دارمش...

مثل دانه ای که نور را